تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker یادداشت های یک پیش بین!

یادداشت های یک پیش بین!

چو فردا شود فکر فردا کنیم

گاهی آدم نمی داند چه بگوید. آن وقت اگر چیزی نگوید خیلی بهتر است. به قول بعضی ها کسی نمی گوید لال مردی! خصوصاً وقتی آدم وزیری ، وکیلی ، چیزی باشد و به خیال خودش بخواهد جایی را سامان دهد! آدم دیوانه می شود. بیچاره فرهنگی ها، به ویژه حق التدریس ها. این دستور جدید وزیر آموزش و پرورش است. احترام بگذارید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 12:3  توسط م. ر. قاضی  | 

ما پیش بین ها آدم های سر به هوایی هستیم. یعنی مجبوریم که باشیم. همه اش چشممان به آسمان است. هی داریم سرعت باد را با انگشت خیسمان ( که آن را به قاعده دو بند درون حلقمان فرو کرده ایم ) اندازه می گیریم و همه اش غصه می خوریم.

راستی برای شما فرقی می کند آسمان کمی ابری باشد یا قسمتی؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 11:8  توسط م. ر. قاضی  | 

ما از اولش هم وبلاگ نویس نبودیم. جدی می گویم. تنبلی هم حدی دارد . به قول زکریا اخلاقی

حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند

پنجره ها تار عنکبوت گرفتند

اما دارد یک اتفاقاتی می افتد که شاید مجبورم کند که هر روز بنویسم. چه اش بماند بعداً! البته اگر نیفتاد هم نیفتاد. خودم سعی می کنم هر روز بنویسم.

تا دوهفته پیش کلی مطلب توی ذهنم جور کرده بودم که بنویسم. اما حالا یک دانه اش هم یادم نیست.

بی خیال.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:30  توسط م. ر. قاضی  | 

آخر به روز رساني بود اين عكس سنا!

اما به زودي نوشتن را شروع خواهم آن هم اگر خدا بخواهد روز به روز!

هفته‌ي ديگر بايد بروم دوره‌ي هواشناسي. يادداشت‌هاي روزانه‌ي سال‌هاي دور از خانه بايد جالب بشود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 14:1  توسط م. ر. قاضی  | 

مدّتي اين مثنوي تأخير شد!

از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان بيشتر وقتمان را اين هوپا مي‌گيرد!

البته اينكه ديگر چهاردهم شده و بايد از سيزده به در برگرديم سر خانه زندگي‌مان يك حرف «بقاعده‌اي»  است.  راستش قبلاً هم برگشته بوديم؛ آن هم با بازي دعوتي ساغر ،‌ اما پس از نوشتن صفحه ي بلندبالايي از ترس‌ها و آرزوها (توضيح لازم: اين آرزوها با آن آرزوها كه بعضي‌هايشان عاشق گربه ي شرودينگر هستند هيچ ارتباطي ندارندها! جان من حوصله‌ي آجان و آجان كشي نداريم!) پس از فشردن دكمه‌ي ارسال يكهو همه‌اش هپلي‌هپو شد رفت پي كارش . آقا! ما را مي‌گويي ؟ گفتيم ديگر نه وبلاگ مي‌نويسيم نه به دعوت كسي پاسخ مي‌گوييم. بي‌كار بود اين ساغر؟!

اما خب!‌ دلمان نيامد. بالأخره دايي اي گفته‌اند. چه كار كنيم ديگر!

آرزوها:

1-   بچه كه بودم خيلي دوست داشتم خلبان شوم. البته اين آرزوي من مثل آرزوي بچه‌هايي كه از لباس خلباني خوششان مي‌آيد نبود ها! كلاس دوم كه بودم يك كتاب علمي كودكانه كه يك كميك استريپ زيبا بود برايم خريده بودند به نام «سفر به ماه». اين كتاب را خيلي دوست داشتم. تاريخ علم بشر را به زباني بسيار ساده و دوست‌داشتني توضيح مي‌داد و از آرزوي پرواز به عنوان پرشكوه‌ترين آرزوي بشر ياد مي‌كرد و سفر به كره‌ي ماه را آرزوي بلندپروازانه‌ي ديگري كه به حقيقت پيوسته. متأسفانه يادم نيست سر اين كتابم چه آمد. اگر كسي اين كتاب را دارد يك كپي از آن را خريداريم!

2-   بعدها كه بزرگتر شديم ، آرزو نموديم كه فيزيك دان !!!!!!!!! شويم كه اي كاش نمي‌كرديم. از بخت بد اين يكي به وقوع پيوست. منتها آن « دان» آخرش به معني داننده نيست. به معني دان مرغ است. مثل مرغي كه دان برايش مي‌ريزند بعد كه آمد جلو، مي‌گيرند سرش را مي‌برند!

فيزيك دان يعني كسي كه فيزيك ، دانِ دامي بود كه برايش پهن كرده‌اند!

3-     وقتي رفتيم دانشگاه ، .... خب ديگر .... به قول شاعر :

يك نفر مست، پيش مي‌آيد

باده در دست پيش مي‌آيد

عاشقي جرم نيست اي مردم

اتفاق است پيش مي‌آيد

خب، براي ما هم پيش آمد. اين قدر از در و ديوار مسجد آويزان شديم تا «خانومي» دستش را گذاشت توي دست ما.

4-   تازه يادمان افتاد اي دل غافل درسمان هنوز تمام نشده. آن هم با شيوه‌ي درس خواندن من! اين يكي را هم اين قدر خانومي نذر و نياز كرد تا آرزوي فـــــــارغ‌التحصيــــــــــلي ما به وقوع بپيوندد! ( آخيش)

5-      حالا هم آرزو دارم آدم بشوم! هرچند فكر نمي‌كنم اين يكي به وقوع بپيوندد.

نگوييد كه اين ها آرزوهاي كودكانه نيست. باور كنيد كودكانه‌ي كودكانه است. مثلاً‌ همين آرزوي دوم!‌ كودكانه است ديگر! آدمي كه عقلش برسد كه چنين آرزويي نمي‌كند. مي‌كند؟ آرزوي سوم و چهارم هم كه اگر كودكانه نباشد اصلا ارزش ندارد! به قول خانومي: « كودكانه دوستت دارم» ( البته خطاب به من اين جمله را فرمودند!)

آرزوي پنجم هم كه آرزوي هر كودكي است. هر كودكي دوست دارد بزرگ شود! بعد كه بزرگ مي‌شود مي‌بيند كه اي دل غافل ! بزرگي توي همان پاكي كودكي بود! آرزو مي‌كند كه كودك شود!‌ راستش باز هم آرزو مي‌كند بزرگ شود. اين قدر بزرگ كه چون كودكي پاك و بي‌آلايش باشد. آ.....ه!

ترس‌ها:

1-   توي كوچه مان دوتا برادر بودند كه من هم گاهي با‌ آن‌ها همبازي مي‌شدم. چيز زيادي از آن‌ها يادم نيست. فقط يادم است كه برادر بزرگتر ما را از يك موجودي به نام «كله خربزه» مي‌ترساند كه محل زندگي‌اش توي چاه بود. با كلّه‌اي خربزه‌اي ، موهاي فرفري و البتّه بقيه‌ي قيافه‌اش مثل آدمي‌زاد بود! و از بچه‌هايي كه از روي چاه رد مي‌شدند تغذيه مي‌فرمود!! بيچاره مامان ساغر ،‌ موقع رفتن من به دستشويي ( گلاب به رويتان!)‌ مجبور بود از دور هواي ما را داشته باشد كه اين كلّه‌خربزه‌اي ما را يك لقمه‌ي چرب نكند. (‌خودمانيم؛ ما توي بچگي اصلا چربي نداشتيم!)

2-   البتّه مامان ساغر بچه‌ي آرامي بود و كمتر كسي را اذيّت مي‌كرد جز من بي‌نوا !‌ يك موجودي بود به نام آسمان قرمبه ! ( همان رعدوبرق!) كه اين آبجي مهربان با يك برادر مهربان ديگر براي ما تصوير نموده بودند كه توي بيابان مي‌گشت و دنبال بچه‌ها مي‌نمود . يك بار هم دنبال همين مامان ساغر كرده بود . او هم هرچقدر سنگ به طرفش پرتاب كرد آن آسمان قرمبه‌ي نامرد همه را خورد! بيچاره دانشمندان فكر مي‌كنند اين آسمان قرمبه تخليه‌ي الكتريكي بين دو ابر است!‌ بيچاره ها نمي‌دانند كه اين آسمان قرمبه چه موجود وحشتناكي است كه!

3-   از شلنگ هم مي‌ترسيدم! البته اين شلنگ هر شلنگي نبود! يك شلنگ بود به طول تقريبي 40 تا 50 سانتيمتر كه يك طرف آن توي دست ناظممان بود! و از آن براي تنظيم درجه‌ي شيطنت بچه‌ها استفاده مي‌نمود! ما هم كه تا دلتان بخواهد بچه‌ي آرامي بوديم. ما را چه به اين موجود دوست داشتني؟

4-      من در طول زندگي ، عمراً‌ از سوسك نترسيده‌ام. مگر سوسك هم ترس دارد؟ اين موضوع را به شدّت تكذيب مي‌كنم!

5-      درضمن از خانومي هم اصلاً نمي‌ترسم. مگر من زن‌ذليل هستم؟ ها؟!!

كاش توي اين ترس‌هايمان يك ذره ( نصف آنچه از سوسك مي‌ترسيم از عاقبت كارهاي خويش هم مي‌ترسيديم.

 از خدا ... .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 15:14  توسط م. ر. قاضی  | 

1-     البته واضح و مبرهن است كه دروغ سيزده خودش يك دروغ اول آوريل است. يعني من جايي نديدم كه ايرانيان رسمي به نام دروغ گفتن داشته باشند (نه اينكه نمي گويند ؛‌ چنين رسمي ندارند)‌ آن هم در روزي كه به عشق پاكي ها و راستي هاست. اولاْ اين رسم، مال آن ور آبي هاست. ثانياً مال يك روز قبل از سيزده است. سيزده نوروز مي شود دوم آوريل. آن رسم مسخره هم دروغ اول آوريل است. نمي دانم كي اين رسم را به رسومات  ما افزوده است.

2-     پريروز ما اولين پيش بيني رسمي خود را ارائه فرموديم . آن هم به صدا و سيما در برنامه ي مستقيم. چنان سفت و محكم گفتيم روز سيزده به در از اول صبح باراني است كه بيچاره مجري حالش گرفته شد.( و البته باقي مردمي كه من صدايشان را نمي شنيدم!) بعد صبح كه شد باران نيامد. ظهر شد ، نيامد. آقا! ما ديگر داشتيم نگران مي شديم كه ساعت 3 بارندگي شروع شد. تا نصف شب يكريز باريد. به قاعده ي حدود 20 ميليمتر.

آي مردم ! تقصير ما نيست كه سامانه ي باران زا با تأخير 12 ساعته رسيد. (فكر كنم سوار هواپيماهاي ايران شده بود!)

3-     12 به در ، جاي شما خالي رفتيم اصفهان. خيلي تغيير كرده بود. يك جوري كه گم شديم! بزرگراه هاي جديدي كه تا همين 4-5 سال پيش كه ما آنجا درس مي خوانديم وجود نداشتند. هرچند شايد خنده دار به  نظر برسد كه من از ساخته شدن اين بزرگراه ها توي فاصله ي 4-5 سال اين قدر تعجب مي كنم؛ اما بايد ياد آوري كنم كه ما داريم توي ايران زندگي مي كنيم نه توي فرانسه! توي شهر ما هنوز طرح ها و نقشه هايي وجود دارد كه بعد از گذشت 20 -30 سال همين جور لنگ در هوا مانده اند و بزرگترين پروژه هايي كه شهرداري محترم انجام مي دهد جدول گذاري كنار خيابان يا رنگ كردن همان جدول هاست. واقعاً به اصفهان غبطه خوردم. شهر، با اين حجم مسافر تميز بود و زيبا. گلهاي فراواني در تمام باغچه هاي شهر ، حتي باغچه هاي كوچك كنار خيابان ها كاشته شده بود كه واقعاً زيبا بود.

4-     اين دختري هم كه آن بالا دارد توي گل ها بازي مي كند «سنا» است. مشهور به جقله ( البته نوع خاصي از جقله)

۵-  هوا توی این چند روز کاملاْ بهاری است . امکان رگبار وجود دارد. در واقع بخار آب توی هوا یکهو هوس می کند که تشریف بیاورد پایین! مواظب باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 14:28  توسط م. ر. قاضی  | 

1- بعضي وقت‌ها ما براي اينكه احساس خوشبختي كنيم بايد بعضي چيزها را همان طور كه هستند بپذيريم. اين چيزها چيزهايي هستند كه هرچند گزينه‌هاي ديگري را مي‌توان جاي آنها انگاشت اما معمولاً در جاي خودشان كاركرد مناسبي دارند. وانگهي ممکن است جايگزيني گزينه‌هاي ديگر، يا مستلزم انجام كاري احمقانه باشد ( مثل تغيير رنگ پوست- همان كاري كه مايكل جكسون انجام داد – يا حتي همين عمل بيني ) و يا اصولاً نشدني. مثلاً هيچ كس نمي‌تواند پدر و مادرش را تغيير دهد. يا مثلاً اصالت خود (خانواده يا شهر و دياري كه در آن به دنيا آمده)  را از بين ببرد. تغيير تابعيت يا حتي انكار اصل ( شبيه كاري كه آندره آغاسي كرد) دردي را دوا نمي‌كند. هيچ كس هم نمي تواند لهجه اش را عمل كند!

فكر نمي‌كنم ديگر از آن تلفن‌هاي قديمي كه يك صفحه‌ي دايره‌اي داشت ديگر توي خانه‌ها استفاده شود. (اين صفحه ي دايره‌اي به انگليسي مي‌شود dial. بعد اين اسم به صورت فعل هم استفاده شد؛ يعني استفاده از يك صفحه ي دايره‌اي براي شماره گيري. بعدها كه تلفن ها الكترونيكي و بعد ديجيتالي شد باز هم اين فعل به همان صورت باقي ماند! در صورتي كه ديگر صفحه ي دايره اي وجود نداشت.جريان سيال را حال مي كنيد كه؟) اما اگر درست نگاه كنيد اين تلفن ها هم براي خودشان درست كار مي كنند. ( حتي حالا ) پس اگر جايي از اين تلفن ها به تورتان خورد نمي خواهد غر بزنيد . كافي است تحمل كنيد!

هرچند مثال هايي كه زدم خيلي ويژه و خاص به نظر مي آيند اما اگر با يك نگاه تيز بين ( نه پيش بين!) به دور و بر خودمان نگاه كنيم زندگي ما پر است از اين انتخاب ها. فقط بايد آنها را بشناسيم، بيابيم و درست عمل كنيم.

خدايا! به من شجاعتي بده تا بپذيرم آنچه را نمي توانم تغيير دهم.            

2- من اهل نان قرض دادن نيستم. اما اين پادشاه ( هاي ) وب و جاوا چيزهاي جالبي بلندند كه مي توانيد از آنها ياد بگيريد.

3-اين چند روز باقي مانده تا سيزده به در خوش بگذرد. ما كه كشيك هستيم! شما هم يك چادري چيزي برداريد . بعيد نيست يك رگبار اساسي بزند. اين ابرهايي كه دارند مي آيند روي مديترانه قشنگ خيسيده اند ها!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 12:29  توسط م. ر. قاضی  | 

۱- شهرام را می گویم. بنده ی خدا هنوز توی حمام بود. بیچاره همین که رفته بود توی حمام و سرش را کفی کرده بود آب قطع شده بود. طفلی مجبور شده بود همین طور کف زده (یا شاید هم کف کرده!) توی حمام بماند تا آب وصل شود. البته واضح و مبرهن است که توی دبی (یا یکی دیگر از کشورهای دوست و برادر حاشیه ی خلیج فارس ) داروی نظافت سنتی نمی فروشند . تازه اگر هم می فروختند ایشان از این چیزها استفاده نمی کند که!

با همکاری سازمان های امنیتی و اطلاعاتی همه اش یک ماه طول کشید.

ای همه ی کسانی که می گفتید شهرام را فراری داده اند بیایید و ببیند. البته دیگر نمی توانید ببیند. یعنی دیگر کسی حق ندارد شهرام را ببیند. نیست یک بار در رفته ، می ترسند دوباره در برود. لذا دیگر کسی حق ندارد ایشان را رؤیت فرماید. در بنابر این می گیریم که: حالا توی اوین یا جای دیگر، چه فرقی می کند؟ ایشان دیگر زندانیِِ زندانی است. گیرم توی ژوهانسبورگ!

اصلاْ به من چه!

۲- یکی دو ساعت قبل از اینکه هواپیمای حامل ایشان اجلال نزول بفرمایند هواپیمای یکی دیگر به زمین نشست: دختری از ویتنام برگشته! حالا ما مانده ایم که می خواهد اسم وبلاگش را چی بگذارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 11:30  توسط م. ر. قاضی  | 

۱- ماجرای چوب و پیاز را که می دانید؟ یک بابایی را به یک جرمی گرفتند و محکومش کردند به اینکه یا ۲۰ سکه پول بدهد یا  ۲۰ ضربه چوب بخورد یا اینکه ۲۰ عدد پیاز بخورد. یارو که فکر می کرد که به هر حال پیاز خوردن بهتر از چوب خوردن و پول دادن است گفت پیاز می خورم. یکی دو تا که خورد دید نه بابا خیلی سخت است. گفت چوب می خورم. باز هم یکی دو تا که خورد دید نه بابا این هم قابل تحمل نیست گفت پول می دهم.

دیروز ما برای ثبت نام دانشگاه پیام نور  رفتیم بانک دستی پول را ریختیم به حساب دانشگاه، آمدیم خانه پای اینترنت دیدیم نوشته که دیگر نمی توانید از این طریق ثبت نام کنید و باید پول را اینترنتی به حساب بریزید. ما هم مجبور شدیم دوباره این پول را اخ کنیم!  

البته فقط ما نبودیم. خیلی های دیگر هم به مشکل برخوردند.

من مانده ام این آقایانی که می دانند ما توی این مملکت زیرساخت چنین کاری را نداریم ، می دانند که تجارت الکترونیک توی این کشور یعنی کشک ، می دانند که پول مردم ممکن است این جوری هپلی هپو شود چرا دست به چنین کاری می زنند؟ فکر کنند اصلاْ نه اینترنتی هست و نه حساب اینترنتی جام و سامان و ... . بگویند بیایید مثل ۱۰ سال پیش ثبت نام کنید. به خدا اگر ما حرفی زدیم. مگر توی این چند سال که برای ثبت نام توی صف پست باید مثل گوسفند  بع بع ( دنبه داری؟ نع نع... پس چرا می گی بع بع؟  ) می کردیم کسی چیزی گفت؟

۲- تا حالا شده بروید توی یک پارک بعد یک عدد دانه! از این پیش بین های محترم کولی تشریف بیاورند جلو بگویند :« دستِت بده فالِت ببینُم(با لهجه ی مخصوص بخوانید!). پولش؟ حالا پول نمی خواد بدی . برو ۶ ماه دیگه بریز به حسابُم!»

یکی به این حضرات بگوید به خدا ما هم آدمیم . زندگی مان خرج دارد. چقدر از این و آن قرض و قوله کنیم به امید ۶ ماه دیگر؟ آهاااااااای کسی به داد ما می رسد؟

۲- این را بگذارید به حساب تبلیغ مجانی. اگر دوست داشتید یک سری به اولین کارگاه هواشناسی کشور بزنید بد نیست. شاید یاد گرفتید خودتان پیش بینی بدهید!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 12:19  توسط م. ر. قاضی  | 

سلام

۱- این جریان سیال هیچ ربطی به فیزیک ندارد. وقتی هم ربطی به فیزیک نداشته باشد به مکانیک ، آن هم از نوع مهندسی سیالاتش اصلاْ و ابداْ ربطی ندارد. یک موضوع ادبیاتی است . همه ی شما هم کمابیش با آن آشنا هستید ، گرچه اسمش را ندانید. بچه های خوابگاهی که خیلی با آن برخورد کرده اند. توی دور هم نشستن های طولانی و الکی. حرف از یک جایی شروع می شود بعد از دو سه ساعت سر از یک جای دیگر در می آورد که هیچ ربطی به جای اول نداشته! همین که به اصطلاح می گوییم حرف ، حرف می آورد.

یک چیزی از یک ماجرا ما را به یک ماجرای دیگر پیوند می دهد. بعد یک چیز دیگر از آن ماجرای دومی ما را به ماجرای سومی و... .

یک رمان فوق العاده هم با همین سبک نوشته شده. نویسنده اش را هم ...(ولش کن!)

رمان «سمفونی مردگان» اثر عباس معروفی

اگر گیرش آوردید بد نیست بخوانید.

۲- ما از اولش هم بنا نداشتیم سیاسی بنویسیم. اما نیست که دست ما را می گیرند می آورند که الّا و بلّا باید سیاسی بنویسی مجبور می شویم.

دیشب دکتر توکلی ( نماینده ی مردم تهران - اسلامشهر و شمیرانات! نخندید ! خودش خودش را این طور معرفی کرد. فکر کرده اید این اسلامشهر و شمیرانات چیز کمی است که آدم از یادآوری آنها صرف نظر کند؟) توی برنامه ی نگاه یک ، حرف های جالبی زد. از جمله این که بودجه سال آینده کشور بر اساس نفت ۵۰ دلار نوشته شده . البته منظورش این بود که وابستگی به درآمد نفتی جوری است که انگار نفت را باید ۵۰ دلار بفروشیم.

اگر این حرف را یکی غیر از توکلی می زد شاید زیاد قابل توجه نبود. اما وقتی توکلی چنین چیزی را می گوید واقعا جای تأمل دارد.

نکته جالب توجه سخنان وی این جمله بود که این آشی را که ما برای ملّت پخته ایم ( بودجه سال ۸۶) آش دهن سوزی نیست.

ما در اینجا بسیار خرسند شدیم که در سال ۸۰ به ایشان نرأییدیم . (این فعل از مصدر جعلی رأییدن است. لطفاْ همزه ی آن را به صورت کامل و صحیح ادا کنید . هیچ گونه مسؤولیتی به خاطر تلفظ نکردن یا جا انداختن «أ» این فعل متوجه اینجانب نمی باشد.)

به هر حال من از ایشان که در پاسخ به این سؤال که آیا کاندیدای ریاست جمهوری خواهید شد یا نه فرمودند : «چو فردا شود فکر فردا کنیم» بسیار ممنونم . ( یک جمله ی زیبا برای پیش بینی!)

۳- دیروز که اعلام کردند علی دایی را از همراهی با تیمش محروم کرده اند کمی ناراحت شدیم . چرا؟ آقا ! ما از این علی دایی خوشمان می آید. نه اینکه خیلی فوتبال دوست باشم ها . نه! چندین سال پیش که علی دایی برای خودش یک علی دایی علی حدّه بود این بچه های آبجی ما خیلی دوستش داشتند. ما هم از روی ذوق آنها همین جور تخمی تخمی از این آدم خوشمان می آمد.

(این تخمی تخمی اصلاْ کلمه بدی نیست ها. این چیزی را که می گویم توی یک مقاله ی روزنامه ی همشهری خوانده ام. اصل این کلمه به زمان هایی بر می گردد که بادنجان ( یا بادمجان) برای خودش غذای قابل اعتنایی بود و قوت مردم را یتیمچه و بادنجان ورقه شده و کشک بادنجان و دلمه ی بادنجان و بادنجان ترشی و همین چیز ها تشکیل می داد. ضمناْ قبل از اختراع دستمال یزدی بادنجان کاربرد سیاسی هم داشت. یعنی از این بادنجان برای مقاصد سیاسی هم استفاده می کردند. بعدها که قاب (یا همان دوری) از مد افتاد و بزرگان کشور دیگر توی دوری غذا نمی خوردند که بعضی ها بتوانند دور آن بادنجان بچیننند ، وسیله ی دیگری اختراع شد که کار با آن راحت تر بود : دستمال یزدی.

زیاد دور نیفتیم . داشتم می گفتم که بادنجان برای خودش چیز قابل توجهی بود. این قدر که مثل ها و متل های چندی را بدان استناد می کردند. مثل مَثَل «بادنجان بم آفت ندارد».

بادنجان ها دو نوع بود. یکی بادنجان هایی بود شیرین و خوشمزه که دانه های لطیفی داشت که به زیر دندان نمی آمد و دیگر بادنجانی بود که بیش از حد رسیده بود و در واقع آن را برای بذر نگه داشته بودند و دانه هایی سخت داشت. به این بادنجان می گفتند بادنجان تخمی. یعنی بادنجانی که به تخم دادن رسیده است. یعنی دیگر به درد خوردن نمی خورد. بعد ها جمله ی فلان چیز مثل بادنجان تخمی است و به درد نمی خورد ساده سازی شد به اینکه فلان چیز تخمی است.

می بینید ؟ اصلاْ موضوع خلاف عفت عمومی ای وجود ندارد.)

برگردیم به ماجرای دایی. راستش اگر من هم به جای دایی بودم و یکی آن طور موی دماغم می شد یک جوری با ماشین مو کن (اپیلاتور) از جا درش می آوردم! علی دایی که جای خود دارد. 

۴- هوا هم تا دو سه روز آینده صاف تا قسمتی ابری است. اما شما چترتان را بردارید. چون یک سامانه بارش زا دارد از طرف شمال می آید. یکهو دیدید زودتر رسید . http://www.irimo.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 12:7  توسط م. ر. قاضی  |